دست-انداز

دغدغه های یک دانشجوی معماری از همه نوع

دست-انداز

دغدغه های یک دانشجوی معماری از همه نوع

دست-انداز

سلام دوستان
خب معلومه که من یه دست اندازم! نه مقصد که جواب سوال هامون رو بدونه و نه حتی یه راه که مسیر رو نشونمون بده. این که گفتم دست اندازم واسه همینه. دست انداز ها درست وقتی فکر میکنیم همه چی رو میدونیم مقصد رو میشناسیم راه رو درست انتخاب کردیم و حالا فقط باید گاز بدیم، سراغمون میان. واسه همینه که میگم اینجا دنبال جواب نگردین اومدم سوال کنم و با دوستانم حرف بزنم نه این که حرفم رو به هر بهانه ای بزنم ...

درباره ی دست انداز این جا بیشتر بخونید:
http://dast-andaz.blog.ir/page/about-me

آخرین نظرات

کابوس ضحاک!

سه شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۸ ب.ظ

یکی دو ماهی میشه که به این فکر افتادم، که درست مثل ضحاک که دو تا مار روی دوشش سبز شده بود و برای غذا دادن به این ها باید روزی مغز دو تا جوان رو براش میبردن که اون دو مار بخورن، منم توی ذهنم دو تا مار دارم! و هر روز باید خوراک فکری براشون فراهم کنم و الا شروع می کنن به خوردن خودم! - ادامه ی مطلب


همین چند سال قبل بود که نوشته بودم: "این روزها محتاج واژه هایم!"  اون موقع اینقدر درگیر موضوعات پیچیده نبودم به همین خاطر هم مدام موضوعات ساده ی زندگی رو پیچیده می کردم! امروز اما دو سالی میشه که یادگرفتم چطور با کتاب خواندن با موضوعات پیچیده شِکم اون دو تا مار توی ذهنم رو سیر کنم، آروم بگیرن و خودم رو نخورن!

مدت ها بود که فهمیده بودم، کتاب خوندن نه تنها شرط کافی که حتی شرط لازم هم برای خوب بودن نیست. تنها فضل و فضیلتی هست که اون هم اگر نیت خوبی پشتش نباشه دو قران نمی ارزه! تازه اگه فردا روزی این علم بدون عمل پای آدم رو نگیره! امروز اما کتاب خوندن دیگه همون فضل هم نیست. برام یه ضرورت شده! یک عادت ... یک اجبار! ذهنم را پر می کنم از ایده های جسته گریخته، ربط و بی ربط ...  تقریبا هرچیزی که برام جالب باشه و تامدتی تخدیرم کنه. مصرف، تکنولوژی، فلسفه، شهر، زبان شناسی، جامعه شناسی و ... اینطوری فکر می کنم کتاب خواندنم سلبی شده! کتاب ها رو مصرف می کنم شاید کم کم باید فکر ترک اعتیاد باشم ... شاید هم منتظر فریدون که بیاد و برای همیشه ذهنم رو به بند بکشه!




پانوشت:

بعضی اوقات که به مینیاتور ها نگاه می کنم یاد کابوس های دوران بچگی ام می افتم، در عین حال که ازشون می ترسم ولی دوستشون هم دارم. این مینیاتور و موضوعش هم تقارن عجیبی با یادداشت بالا و کابوس های دوران بچگیم پیدا کرده!! گفتم که منتظر فریدونم واسه همین هم همونطور که گفتم این کابوس رو هم دوست دارم!


کابوس ضحاک

کابوس ضحاک، منسوب به میر مصور، تبریز، حدود 937 ه ق



نظرات  (۱)

سلام

ضحاک و فریدون و ....

چه نگاه جالبی...

این موضوع منو یاد یه متنی از کتابی انداخت:

یه اصلی در مطالعه وجود داره که برخی معتقدند برای جلوگیری از  پراکندگی ذهن ،مطالعه باید در یک جهت باشد و یا روی یک موضوع خاص تمرکز صورت گیرد و از مطالعه روی موضوعات مختلف در یک زمان جلوگیری شود.( برگرفته از کتاب شرح مراتب طهارت از رساله وحدت از دیدگاه حسن زاده املی)

این موضوع منو یاد فضای مجازی میندازه که با عضویت در گروه ها و کانال های مختلف باعث ایجاد پراکندگی ذهن میشود.

شاید دیده باشیم که رانندگان تاکسی اغلب اوقات اعصاب ناراحتی دارند که این بخاطر پراکندگی ذهن این شغل است. در صورتی که چه بسا شاید از رانندگان کامیون عارف سالکی پدید اید که اغلب اوقات تنهاست و مشغول تفکر...

این موضوع برای من خیلی جالب توجه بود.

پاسخ:
سلام نکته ی خوبی بود متاسفانه من این بیماری رو دوست دارم و نمیخام دست از این بردارم
کتاب طهارت را مدت هاست میخام بخونم ممنون بابت یاداوری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">