دست-انداز

دغدغه های یک دانشجوی معماری از همه نوع

دست-انداز

دغدغه های یک دانشجوی معماری از همه نوع

دست-انداز

سلام دوستان
خب معلومه که من یه دست اندازم! نه مقصد که جواب سوال هامون رو بدونه و نه حتی یه راه که مسیر رو نشونمون بده. این که گفتم دست اندازم واسه همینه. دست انداز ها درست وقتی فکر میکنیم همه چی رو میدونیم مقصد رو میشناسیم راه رو درست انتخاب کردیم و حالا فقط باید گاز بدیم، سراغمون میان. واسه همینه که میگم اینجا دنبال جواب نگردین اومدم سوال کنم و با دوستانم حرف بزنم نه این که حرفم رو به هر بهانه ای بزنم ...

درباره ی دست انداز این جا بیشتر بخونید:
http://dast-andaz.blog.ir/page/about-me

آخرین نظرات

رفتی و همچنان به خیال من اندری ...

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ


صباغیان ستاد راهیان نور


خدا بیامرزدشون

من خیلی با ایشون اشنایی نداشتم

 

فقط واسه کارهای طراحی یکی از یادمان ها هی رفت و امد داشتیم ب ستاد

بعد هم ک دو سفر با هم رفتیم مناطق غربی

 

یادش بخیر

چیزهایی ک از ایشون یادم مونده این هاست

این ک خیلی بیش از بقیه ی ادم هایی ک معمولا توی این سمت ها و کارها هستن از معماری سر در میاورد اعتراف کنم ک چیزهای خوبی ازشون یاد گرفتم

دغدغده اش برای یادمان ها کلیدواژه هایی ک با حوصله وارد کارهای بجه ها میکرد مثل حفظ موزه طبیعی جنگ، نگاه کلان تر به یادمان مثلا کاری که برای معیشت مردم منطقه باید بکنه و ازین دست چیزها

و ازون طرف چقدر با حوصله شنیدن حرف های ما، حتی وقتی دانشجویی دری وری هم میگفت :)

ازون طرف سر و کله زدن با مقامات محلی اونجا

وقت گذاشتن و سر کشی

مثلا تا فهمیدیم دارن چیزی میسازن رفت مریوان و دزلی و ...

 

این ک خیلی خوب بلد بود با دانشجو  ها کار کنه این هم برام عجیب بود

چقدر خوب این هم دانشجو و استاد معماری ر بسیج کرده بود واسه این یادمان ها، چند تا امیر ارتش و سپاه اورده بود و چند تا از جانبازان و فرماندهان جنگ، یکی دو نفر از جهاد سازندگی و ... هر گروهی یه استاد راهنمای معماری داشت چند نفر هم همیشه از دانشگاه دعوت بودن برای نقد انصافا کار متقنی بود. گاهی حتی فکر میکردم چه لزومی به این همه حساسیت و وسواس هست ...


در عین حال توی اون اجرایی ترین کارها هم بود

توی خاک برداری و سر و کله زدن با کارگر و مهندس تا مذاکره با امیر ارتش و سپاه و ...

و ازون طرف سازمان میراث فرهنگی و ... سر ثبت یادمان ها و چیزای دیگه

 

یه خاطره شیرین هم ازش دارم

با همه ی این ک ادم با صلابت و محکمی ب نظر میرسید

خیلی شوخ و بخند بود

یادمه سر یه مساله ای گروه دانشجویی ما ک قرار بود روی دزلی کار کنه چقدر ناراحت بودیم اصلا ی جو بدی بود توی بچه ها

شب اقای صباغیان اومد با شلوار کردی و یه چهره گشاده یه سری خاطرات شیرین تعریف کرد از دوران بسیج محلات بودنش

فکر کنم مربوط ب همین مسجد میثم میشد یا مسجد ابوذری ...

از ازمون جیگر :) انقد خندیدیم ک روده بر شده بودیم

 

چقدر گاهی دوست داشتم مثل ی همچی نفری بشم انقد با صلابت انقد منظم در برگزاری مدون جلسه ها انقد پیگیر عین این ک دور هم نبود

 

توی همین مدت کم خاطرات شیرین کم نیست

جقدر اذیتش کردیم سر تحویل کار

چقدر اون کله پاچه ی سر صبح مریوان چسبید و دلپیچه های بعد توی مسیر ک اقای صباغیان فکرش ر کرده بود و کلی دلستر اورده بود :)

 

بهش اعتراض کردیم ک اخه مرد حسابی ما ر با اتوبوس ۴۰ صندلی کجا میبری

میگفت راهیان نوری ها با همین ها میان قراره واسه اون ها طراحی نین داریم دقیقا شرایط اون ها ر احرا میکنیم

خلاصه یه سفر سخت راهیان نوری با هم رفتیم چقدر غر زدیم چقدر شوخی کرد چقدر خوش گذشت چقدر زود گذشت ... :(

 

لا به لای همه این عکس ها و خاطرات شهید با بزرگان بسیجی ها هم خدمتی ها

یه جایی هم برای انبوه خاطرات شیرین دانشجوهای معماری باز کنین


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">